
می نویسم دوست
نقطه نمی گذارم
اگر ماندی تو بگذار
من
و ثانیه ها
دنبالت دویدیم.
ثانیه ها کم آوردند .
ومن
در دقایق نارنجی زمانه
جا مانده ام.

من
دير زماني در او نگريستم
چنان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي به هيأت او در آمده بود
آنگاه دانستم كه مرا ديگر
از او گريزي نيست...
یعنی الان بعد از اینکه فهمیدی روی ابرا بودی نه روی زمین بازم می خوای همونجا بمونی؟این بهت آرامش می ده٬نه؟؟؟فکر نمی کنی روی زمین باید واقعیت ها رو ببینی؟می دونم سرت گیج می ره,چشمات سیاهی می ره و پیش پات همه اش سرازیریه با شیب تند.باشه!!!برای اینکه زیاد بهت سخت نگذره یه تیکه ابر هم با خودت بیار تا شبا بذاری زیر سرت و بخوابی.بعد سعی کن کم کم شرایط روی زمین رو بفهمی.کم کم که ابرت بخار شد می فهمی اینجا با اون بالا خیلی فرق داره.اونجا می تونستی رو ابرا بپری,بازی کنی,بدویی و از همه مهمتر سبک باشی مثل پر.ولی اینجا باید حواست به همه چیز باشه.
نترس!!!ببین دور و برت رو!!!اینجا کلی آدم هست!!!بالاخره تو هم عادت می کنی.آفرین دختر خوب و شجاع.
همیشه تغییر سخته ولی ذات انسان طوریه که خودش رو سازگار می کنه با همه چی.سخت نگیر!!!بالاخره باید می فهمیدی آدما روی زمین چه جوری سر می کنن.دست از رویاهات بکش!!!زندگی واقعیته!!!!!!!!!!...

پیوست:اول اینکه ۸ آبان تولد عروسکم بود.اما چون کامپیوتر نداشتم نتونستم یه تولد درست حسابی واسه اش بگیرم.تو این مدت نه عروسکم همدم تنهایی هام بود و نه کامپیوترم محرم رازهام.فقط من بودم و من و من...
بالاخره کامپیوترم درست شد و حالا باز یکی هست که واسه اش دردل کنم!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی وقته که تو این دفترچه خاطرات,خاطراتم رو ننوشتم.حالا اومدم این گرد و خاکی که تو این مدت روش نشسته رو پاک کنم. از کجاش باید شروع کنم رو نمی دونم.هرچند این و می دونم از هرجا که شروع کنم حرف زیادی واسه نوشتن نیست چون بعضی از حرفا نانوشته و ناگفته باقی بمونن قشنگترن.شایدم چون نمی شه اون احساسی که تو اون لحظه داشتی رو بنویسی.به هرحال واژه ها برای نشون دادن احساس خیلی حقیرن.
نمی دونم تو کار خدا چه حکمتیه!!!اول از همه اینکه کامپیوترم سوخت و هنوزم که هنوزه درست نشده.بعد هم قرار گرفتن تو یه موقعیت که دلم نمی خواست حالا حالاها,حداقل تو شرایط فعلی که داشتم اتفاق می افتاد.شروع شدن میانترما هم یه مشکل دیگه.نهایتا"تصادف کردن یه دوست قدیمی و تو کما رفتن اون.همه اینا دست به دست هم دادن تا وقتی واسه فکر کردن و نت اومدن و آپی که یادگاری یه اتفاق باشه نموند.یه چیز دیگه که واسم سخت بود گذشتن از دنیایی که توش هرجوری دلت می خواست بودی و اطرافیانت هم ,همه مثل خودت بودن.اما با شرایطی که بوجود اومد که نداشتن کامپیوتر تاثیرگذارتر بود٬ دل کندن راحت تر شد.نمی دونم بازم می تونم بیام تو وبلاگم هرچی رو که تو دلم بود بنویسم یا نه!!!فقط این رو می دونم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و به قول یکی:"...!!!خدابزرگه"
یادتون نره واسه دوستم دعا کنین که هرچه زودتر به هوش بیاد.همینطور نی نی رو فراموش نکنین و بدونین هیچوقت دوستای بزرگش رو فراموش نمی کنه.
و فعلا حرفی نیست...

خواب می بینم
که بیدارم می کنی
فردا باید بریم دانشگاه
.باز روز از نو و روزی از نو
.بر خلاف خیلی هامن یکی که اصلا دلم نمی خواد فردا برسه٬اما چه کنم که هنوز ۲ سال و اندی باید تحمل کنم.حالا خدا بخواد برم دانشگاه شاید باز انگیزه و هدف گمشده م رو پیدا کنم
.فعلا" که...
و نهایت...
من در این دلهره فکری که
این منم که خودم رو از میان این قفس آهنی به صعود می رسونم
یا اون قفس با میله های سختش در آخر من رو راهی سقوط می کنه؟؟؟!!
امیدوارم سال تحصیلی جدید واسه همه خوب باشه![]()
![]()
توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟

امروزم از اون روزایی که از صبح که پا شدم دلم بد جور گرفته.چند روزی هم بیشتر تا شروع دانشگاه نمونده.خدا کنه این ترم مثل ترمای پیش نباشه![]()
![]()
****************************
فردا یه روز خاصه؛
روز کسیه که یه عالمه خاطره ازش دارم.
روز تولد کسیه که واقعا دوسش داشتم و اگه خودش بشه هنوزم دوسش دارم.
همونی که 2سال با هم بودیم و هیچ چیز نتونست از هم جدامون کنه و دوستیمون رو خراب کنه.
اما...
اما.............
دلم واسه خودش تنگ شده.واسه همونی که بود.همونی که دوسش داشتم.همونی که همه واسش مهم بودن،نه فقط یه نفر.
دلم می خواست یه جوری تولدش رو تبریک بگم.شاید تنها راهی که اگه یه روز برگشت، بدونه تو این مدت فراموشش نکردم همینه
واسه همین اینجا می گم
----ه جونم تولدت مبارک
و خداوند اینجاست
پیش من، پیش شما
در همین نزدیکی، در تمام لحظات
در همان لحظه که بر می گیرد٬ ترس اندام نحیف ما را
یا فرو می رویم از غصه و غم، در اتاق مبهم فکرو خیال
یا زمانی که تپش می گیرد قلب ما از شادی
پس چرا می پرسی که خداوند کجاست؟

اما فقط يكي گفتم٫ شايد سلامتي واسه همه عمر مي خواي .
شايد دلت مي خواد خوشبخت باشي.
شايد مي خواي واسه خودت كسي بشي .
شايدم مي خواي به اوني كه خودت مي دوني برسي.
گفتم شايد مي خواي .............
راستش خيلي فكر كردم ديدم بهترين آرزوي من واسه تو: همون بهترين آرزويي هست كه تو داري الان بهش فكر مي كني پس خداجونمممممممممممممم ،فدات كار اين بندت رو راه بنداز.
پیوست:این آرزو ها رو یکی از بهترین دوستام برام آف گذاشته بود.دیدم قشنگترین چیزا رو آرزو کرده٫واسه همین...
اصلا اینجا دفترخاطراتمه.پس این یکی رو هم میگم.![]()
چندشب پیش سر یه موضوع الکی پاک قاطی کردم.رفتم بخوابم اما مگه خوابم برد
.سرم داشت منفجر می شد.دوباره پا شدم و شروع کردم به نوشتن که کاشکی ننوشته بودم
و به جاش سرم و زده بودم به دیوار شاید منفجر بشه.
آخه فرداش به خاطر همین نوشته هام تا ظهرش کاری جز گریه کردن نداشتم
.خلاصه که بعد از گذروندن یه نصفه روز بد٬یه اتفاق خوب افتاد که همه انرژی به تحلیل رفته ام رو برگردوند.
بعد از اون جریان یه تصمیمایی گرفتم.اصلا دلم میخواد همه چیز رو عوض کنم.مهمتر اینکه باید یه جورایی خودم رو عوض کنم.سعی کنم بشم همون آدمی که قبلا بودم
.لااقل کسل کننده نبودم.اما حالا خودم هم از دست خودم خسته می شم.بمیرم واسه دل بقیه
....بقیه اش هم باشه واسه بعد.آخه نی نی خانوم واسه تغییر و تحولاش قراره چرت و پرت زیاد بگه.
حالا به نظرتون قدم اول که طرز پست کردنم بود عوض شده یا نه؟
اصلا صرف میکنه من عوض بشم یا نه؟
تورو خدا رودروایسی نکنینااااااا.راستش رو بگین
.اگه ناراحت شدم خودم حسابتون رو می رسم![]()
اکه هم خودم حریفتون نشدم به یکــــــــــــی هم می گم کمکم کنه
.(مثل اینکه دیگه زیادی قراره عوض بشم![]()
)
کوچیک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
حالا که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همون کودکی بودیم که حرفاش رو از نگاهش می شد خوند
اما حالا اگه فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه
و دل خوش کردیم که سکوت کردیم
آیا سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این داستانک به نظر خودم خیلی قشنگه
.یه حس خاص با خودش داره.شماهم بخونین و ببینین چه حسی بهتون دست میده![]()
با یه شکلات شروع شد. من یه شکلات گذاشتم توی دستش,اون یه شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم,او هم بچه بود.سرم و بالا کردم,سرش و بالا کرد.دید که من و می شناسه.خندیدم.گفت"دوستیم؟"گفتم"دوست دوست"گفت"تا کجا؟"گفتم"دوستی که تا نداره"گفت"تا مرگ"خندیدم و گفتم"من که گفتم تا نداره"گفت"باشه,تا پس از مرگ"گفتم"نه نه نه,تا نداره"گفت"قبول,تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی بعد مرگ.تا بهشت,تا جهنم,تا هرجا که باشه من و تو باهم دوستیم"خندیدم.گفتم"تو براش تا هرجا که دلت می خواد تا بذار.اصلا یه تا بکش از این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا تا نمیذارم"نگام کرد,نگاش کردم.می دونستم.اون می خواست دوستیمون تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو نمی فهمید
گفت"بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم"گفتم"باشه,تو بذار"گفت"شکلات,هر بار که همدیگه رو دیدیم یکی مال من یکی مال تو".گفتم"باشه"
هربار یه شکلات میذاشتم توی دستش.اونم یه شکلات میذاشت توی دستم.باز همدیگه رو نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.دوست دوست.من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم.می گفت"شکمو!تو دوست شکمویی هستی"و شکلاتش رو میذاشت تو یه صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم"بخورش"می گفت"تموم می شه.می خوام تموم نشه.می خوام واسه همیشه بمونه"
صندوقش پر شکلات شده بود.اون هیچ کدومش رو نمی خورد.من همشو خورده بودم.گفتم"اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن,اون وقت چی کار می کنی؟"گفت"مواظبشون هستم.می خوام نگهشون دارم تا وقتی دوست هستیم"و من شکلات رو گذاشتم تو دهنم و گفتم"نه نه نه,تا نداره,دوستی که تا نداره"
یک سال,دو سال,چهار سال,ده سال و بیست سال شده.اون بزرگ شده,منم بزرگ شدم.من همه شکلاتا رو خوردم,اون همشو نگه داشته.اون امشب اومده که خدافظی کنه.می خواد بره.بره اون دور دورااااا.میگه"میرم اما زود بر می گردم"من می دونم,میره و بر نمی گرده.یادش رفت شکلات رو به من بده.من یادم نرفت.یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم"این برای خوردن"یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش.گفتم"اینم آخرین شکلات واسه صندوق کوچیکت"یادش رفته بود که صندوقی هم داره واسه شکلاتاش.هر دو رو خورد.خندیدم و می دونستم که دوستی من"تا"نداره.مثل همیشه.خوب شد همه شکلاتام رو خوردم.اما اون هیچ کدومش رو نخوردحالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده چیکار می کنه؟؟؟؟

آخ كه چقدر دلم واسه چرت و پرت گفتن تو وبلاگم تنگ شده بود
،از همين تيكه اولشم معلومه اومدم چرت بگم
.
بالاخره اين ميان ترما تموم شد.خودم كه همشو خراب كردم
ديگه بايد ببينيم اين استاداي مهربونمون
قراره چه گلي به سرمون بزنن.حالا ديگه مي شينم واسه اونايي كه هنوز امتحان دارن دعا كنم
هرچند مي گن دعاي گربه سياه بارون نمياد ولي به قول يكي من دعا رو مي كنم ديگه شما خودتون با خدا حساب كنين
.
اينقدر ذوق زده تموم شدن امتحانام كه يادم رفت سلام و احوال پرسي كنم![]()
.حالا سلام.خوبين؟روزگارتون چطوره؟اگه امتحان دارين كه فكر نكنم زياد خوب باشين.ولي ايشالله خوب باشين و خوش بگذره.
خوب تو اين مدت خيلي اتفاقا افتاد كه هم اگه مي خواستم واسه هركدومش يه مطلب بذارم اينجا پر پر شده بود هم اينكه وقت اينكه بيام بنويسم و آپديت كنم نداشتم
. ولي خدا رو شكرهمه اش به خير و خوبي تموم شد
.ولي يكيش هست كه هنوز معلوم نيست چي ميشه.اما حالا كه من قراره واستون دعا كنم شما هم دعا كنين اين مشكل هم خوب تموم بشه
.
ديگه جونم براتون بگه ...
حالا وقت واسه چرت و پرت گفت بسيار است.پس تا 2-3 تا لنگه كفش تو سرم نخورده بيام برم كه زيادي حرف زدم![]()
.