کودک زمزمه کرد:
خدایا! با من حرف بزن.و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد
.
او فریاد کشید:
خدایا! با من حرف بزن.صدای آسمان غرمبه آمد. اما کودک گوش نکرد
.او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم.ستاره ای درخشید. اما کودک ندید
.او فریاد کشید:
خدایا! معجزه کن .نوزادی چشم به جهان گشود! اما کودک نفهمید
.او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت:
خدایا به من دست بزن.بگذار بدانم کجایی؟خدا پایین آمد و به سر کودک دست کشید.اما کودک دنبال یک پروانه کرد
!!!او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد.

دوستت دارم را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر كن از آن
كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
با من اين نكته به تكرار بگو
نه به يكبار و به ده باركه صد بار بگو
دوستت دارم را با من بسيار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس!!!!!!!!!!!!!