نمي دونم چي بگم و از كجا شروع كنم
.خيلي دلم واسه قديما تنگ شده.دلم واسه اون روزايي كه قدرش و ندونستم و تموم شد.ميدونم يه روزي مياد كه دوباره حسرت اين روزا رو مي خورم.
دلم واسه بچگيام تنگ شده
.واسه لحظه هايي كه با دوستام خاله بازي مي كردم.واسه اون روزايي كه روي تاب ميشستم و يكي منو هل مي داد.اون موقع بود كه دلم مي خواست برم بالا.بالا و بالاترررررررر
.همون روزاي قشنگي كه شبا پيش ماماني مي خوابيدم و با موهاش بازي ميكردم.اونم واسم قصه هاي قشنگ تعريف مي كرد.خاله سوسكه،بزك زنگوله پا،.....
وقتي كوچيك بودم هميشه حسرت بزرگا رو مي خوردم.دلم مي خواست بزرگ بشم.هميشه فكر مي كردم بيست سالگيم قشنگترين سال زندگيم ميشه
.اولين روز بيست سالگيم خيلي قشنگ بود.تولدم با همه تولدام فرق داشت.يه تولد كوچيك 4 نفره تو يه دنياي قشنگ
.وقتي كوچيك بودم هيچوقت به اتفاقا و مشكلاتي كه قراربود واسم بوجود بياد فكر نميكردم.شايد واسه همينه كه حالا حسرت اون روزا رو مي خورم
.
اماااااااااااااا.اما اون موقع خيلي ها رو نداشتم كه حالا دارم
.دلم مي خواد دوباره كوچيك بشم،دلم مي خواد همه اونايي كه حالا دارم و تو اون دوران داشته باشم.دلم مي خواد خاطره هاي كودكيم پر باشه ازبودن در كنار دوستايي كه اون موقع نداشتم
.
ولي يه چيزي هست.يه دنياي قشنگ دارم كه توش كودكم
.دنيايي كه فقط من هستم و اونايي كه مي خوام باشند
. دنياي قشنگي كه هميشه سرده ولي دلامون گرم گرمه.دنيايي كه همه اش واسم خاطره است
.
چند روز پيش يه هديه قشنگ گرفتم.يه هديه اي كه من و ميبره به اون روزاي قشنگم.يه هديه از طرف كسي كه وقتي كنارشم تو يه دنياي ديگه ام و ميشم يه ني ني ناز نازي(ديگه زيادي خودمو تحويل گرفتم
).اين هديه قشنگترين يادگاري عمرم بود
.يه يادگاري كه هر وقت نگاش مي كنم آروم ميشم.چيزي كه مي تونم باهاش حرف بزنم و درد و دل كنم
.
ديگه هي چي ندارم بگم.فقط منو ببخشين اگه اين همه بد نوشتم![]()
.آخه اولين باري بود كه خودم مي نوشتم
.در ضمن خوشحال ميشم كه نظر بدين و از چيزاي قشنگي كه شما رو ياد اون دوران قشنگتون ميندازه بگين.![]()