ديشب كه مي خواستم بخوابم يه حسي بهم مي گفت فردا قراره برف بياد
.صبح با زنگ تلفن بيدار شدم و بابام بهم گفتن داره برف مياد،ولي من به جاي اينكه خوشحال بشم بيشتر غصه ام گرفت
.
تا قبل از تولد امسالم به روزايي كه گذشته فكر نمي كردم.خاطره هاي قشنگ كودكيم برام زنده نشده بود.اما حالا زياد به اون روزا فكر مي كنم
.دلم واسه لحظه لحظه هاش تنگ شده،واسه روزاي برفي و هم بازي هاي اون دورانم تنگ شده
.پارسال كه برف اومد خونه عموم بوديم و با بچه ها كلي برف بازي كرديم و آدم برفي ساختيم.ولي امسال من تنهام.اما اگه هم بازي اي هم واسه برف بازي و ساختن آدم برفي بود،اين امتحانا به قدري فشار آورده كه ديگه نه فرصتي واسه بازي اي مونده نه حسي
.
حالا اصلا من اينا رو واسه چي نوشتم؟
الان كه ديگه برفي نمياد كه من غصه اش رو بخورم.اصلا برفي رو زمين نموند كه خواسته باشم بازي كنم يا آدم برفي درست كنم
.شما ها دعا كنين بعد از امتحانا يه برف حسابي بياد كه لا اقل وقت كنم يه آدم برفي خوكشل درست كنم
.وگرنه ني ني ناز حسرت به دل مي مونه ها...![]()
مي دونم اين دفعه بدتر از دفعه قبل نوشتم.خوب شايد به اين خاطر باشه كه الان مثل اون بار زياد خوشحال نيستم شايدم به خاطر..(اين يكش رو شما بگين چرا؟
) ولي به قول يزدي ها"آسياب نو غِر و غور داره"
اينم يه ضرب المثل يزدي![]()
به قول يه دوست،بايد به فكر الانم بود و از اون بهره برد،چون يه روزي مياد كه حسرت اين روزامون رو هم مي خوريم
.
يه سخن هم از ني ني ناز خانم
:ايشالله قلباتون به سفيدي برف و دلاتون به پاكي روزاي قشنگ كودكي باشه![]()
![]()
چهار شمع به آراامي مي سوختند،محيط آنقدر ساكت بود كه مي شد نجواي آن ها را شنيد.
هركدام از شمع ها يك نشانه بودند.
اميد،ايمان،صلح و عشق!!!
اولين شمع گفت:من
صلح هستم.هيچ كس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد.فكر مي كنم كه به زودي خاموش مي شوم.هنوز حرف صلح تمام نشده بود كه شعله آن به آرامي خاموش شد.شمع دوم گفت:من ايمان هستم.انگار كسي به من نيازي ندارد.براي همين من ديگر رغبتي ندارم كه روشن بمانم.حرف شمع ايمان كه تمام شد،نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد.
وقتي نوبت سومين شمع رسيد با اندوه گفت:من عشق هستم،توانايي آنرا ندارم كه روشن بمانم.چون مردم مرا به كناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند.آن ها حتي فراموش كرده اندكه به نزديكترين كسان خود محبت كنند و عشق بورزند.پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد.
ناگهان .....كودكي وارد اتاق شدو ديد سه شمع ديگر نمي سوزند.گفت :شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانيد،پس چرا ديگر نمي سوزيد؟اين را گفت و گريه كرد.
چهارمين شمع گفت:نگران نباش،تا وقتي من روشن هستم به كمك هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن كنيم.من اميد هستم.
كودك با چشماني كه از خوشحالي مي درخشيد،شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.
اي كاش شعله اميد هيچگاه از زندگي شما بيرون نرود.![]()
![]()