
يه تبسم زيركانه و يه عروسك بازيه كودكانه كافي بود براي عاشق شدن و تو اين كار را كردي و من مثل كودكي عاشقت شدم و مثل قصه مادر بزرگ تو شدي شاهزاده سوار بر اسب سفيد و من پري قصه ها و چقدر ساده عاشقم كردي و از آن ساده تر رهايم كردي.
گفتم:شاهزاده زيبا!!...من بي تو مي ميرم.خنديدي و گفتي:بازي بود.گفتم:بازيه زيبايي بود.پس بيا بازي كنيم.گفتي؟من بزرگ شدم،من ديگر بازي نمي كنم.گفتم:مگر آدم بزرگ ها بازي نمي كنند؟گفتي:بازي نه!زندگي مي كنند.گفتم:پس بيا زندگي كنيم، مثل بازي.گفتي:زندگي بازي نيست.گفتم :حالا به عشق تو چه كنم؟گفتي:رهايش كن،بازي بود،زندگي كن.گفتم پس من تا هميشه
كودكت خواهم ماند