خیلی وقته که تو این دفترچه خاطرات,خاطراتم رو ننوشتم.حالا اومدم این گرد و خاکی که تو این مدت روش نشسته رو پاک کنم. از کجاش باید شروع کنم رو نمی دونم.هرچند این و می دونم از هرجا که شروع کنم حرف زیادی واسه نوشتن نیست چون بعضی از حرفا نانوشته و ناگفته باقی بمونن قشنگترن.شایدم چون نمی شه اون احساسی که تو اون لحظه داشتی رو بنویسی.به هرحال واژه ها برای نشون دادن احساس خیلی حقیرن.
نمی دونم تو کار خدا چه حکمتیه!!!اول از همه اینکه کامپیوترم سوخت و هنوزم که هنوزه درست نشده.بعد هم قرار گرفتن تو یه موقعیت که دلم نمی خواست حالا حالاها,حداقل تو شرایط فعلی که داشتم اتفاق می افتاد.شروع شدن میانترما هم یه مشکل دیگه.نهایتا"تصادف کردن یه دوست قدیمی و تو کما رفتن اون.همه اینا دست به دست هم دادن تا وقتی واسه فکر کردن و نت اومدن و آپی که یادگاری یه اتفاق باشه نموند.یه چیز دیگه که واسم سخت بود گذشتن از دنیایی که توش هرجوری دلت می خواست بودی و اطرافیانت هم ,همه مثل خودت بودن.اما با شرایطی که بوجود اومد که نداشتن کامپیوتر تاثیرگذارتر بود٬ دل کندن راحت تر شد.نمی دونم بازم می تونم بیام تو وبلاگم هرچی رو که تو دلم بود بنویسم یا نه!!!فقط این رو می دونم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و به قول یکی:"...!!!خدابزرگه"
یادتون نره واسه دوستم دعا کنین که هرچه زودتر به هوش بیاد.همینطور نی نی رو فراموش نکنین و بدونین هیچوقت دوستای بزرگش رو فراموش نمی کنه.
و فعلا حرفی نیست...